آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

4شنبه 2اسفند 96

سلام به همه دوستان. این روزهای ما کمی تکراری است . از بحث برف و یخ بندان که بیرون که بیایم خوردیم به تعطیلات آلودگی هوا و سه روز بچه ها تعطیل شدن.دردسر اداره و چه کنم چه کنم بنده که بچه ها رو کجا بزارم شده بود دغدغه روزهای آلوده. یه روز خانه عمه جان و باقی منزل باباجان. بعد تعطیلات آلودگی ما چون از قبل هماهنگی کرده بودیم که بخاطر برخی از امور و کمک به مامان حاجی بریم شمال با هماهنگی با خانم دربندسری عزیز و معاونت آموزشی مدرسه رهسپار شمال شدیم و تا 22 بهمن آن جا به سر بردیم. ابتدا قرار بود که شب قبل رفتن به مسافرت جشن تولد آویسا خانم با  خانواده همسرجان برگزار شود اما به دلایل امنیتی مریض نشدن بابا جون کنسل...
2 اسفند 1396

تولد 7سالگی دخترکمان در کنار دایی جونا و زن دایی جونا

سرانجام بخت تولد دخترکمان باز شد و شب جمعه گذشته تولدی با جمع خانواده مامان نسرین برپا شد. شب قبل با دخترکمان رفتیم و کمی وسایل تزیینی خریدیم. فردا هم به تمیز کردن منزل و غذا پختن و خریدن  کیک و باقی امور گذشت. شبی بود در کنار دایی جونا که به آویسا و علی حسابی خوش  گذشت... ...
10 بهمن 1396

روزهای برفی بهمن96

سلام به همه دوستان خوبم روزهای برفی تون پر از شادی و آرامش. این روزهای ما به تعطیلی و مریضی و باقی امور  گذشت. اتفاق این روزها وفات زندایی کبری بود. که با رفتنش آسمان هم انگار به تب و تاب افتاد و با تمام سعی مامان نسرین برای رفتن به مراسم تشییع بخاطر باران و  مدرسه دختری و مریضی پسری نشد که بره. هر چند که بابا رضا رفت ولی ما نرفتیم. شب به همراه بابایی برای عرض تسلیت رفتیم خونه دایی حسین. قبلش ذهن آویسا رو آماده کردم که می خواهیم بریم خونه مامان بزرگ آلاء چون رفته پیش خدا و ما میریم که از نبودش ناراحت نباشن. خلاصه رفتیم و در گیرودار عزاداری دیدم که آویسا دست آلاء گرفته و برده کنار عکس زندایی خدابیامرز و با ح...
10 بهمن 1396

این روزها که گذشت...(آذر 96)

سلام و صد سلام به همه دوستان خوب خودم و گلهای کوچک زندگیم. این روزهای ما پر شده از روزهای پر تلاطم و استرس. عمل قلب باباجون و عمل گوارش مامان حاجی برجسته ترین اتفاقات آذر ماه گذشته بود. و تولد گل دخترم که در گیرودار بیمارستان و عمل ها ماند. هر چند می خواستم تولد کوچکی در منزل برای دخترم بگیرم و البته آن هم بخاطر مریضی و تب دخترکم انجام نشد. و ما بر آن شدیم که باگذشت زمان و کم شدن استرس تولدی برای دخترکم مهیا کنم.  آویسای من هنوز کلاس مشاعره و شناش برقراره. در یکی از روزها من مهمان کلاس دخترم بودم و ایشان معلم کلاس. تا حرف اٍ را تدریس کنن. کیف پول و کلوچه هدایایی بود که برای همکلاسی هایش تدارک دیدیم و دخترم آغلز کلاسش ر...
6 دی 1396

24آبان 96(روزهای مدرسه آویسا)

روزهای مدرسه یکی پس دیگری می گذرند و دخترم رها از همه استرس های مدرسه پارسال مشغول تحصیل و آموزشه. خدا را شکر می کنم که این روزها در آرامش میگذرد البته بگذریم که روزهای شنبه بخاطر مشاعره و  روزهای فرد بخاطر شنا و برنامه استخر ما دیر به منزل میرسیم و تقریبا خسته و کوفته  و نایی برایمان نمی ماند.  در این مدت در مدرسه جشن قرآن و صبحانه سلامت و بسیاری برنامه هایی شاد برایشان فراهم شده و دخترم را هر روز عاشق تر و بیشتر از دیروز مشتاق آموختن می کند. نقاشی دخترکم به صورت عجیبی پیشرفت عجیبی داشته و با مشورت پروانه جون تصمیم بر آن شد که با کتاب کار کنه. مربی مشاعره هم بسیار راضی و خشنود از دخترکم هست . هر روز پرتلاش ت...
24 آبان 1396

11 مهر96(اول مهر 96)

سلام به همه دوستان و گلهای خودم. روز اول مهر با تمام اضطراب و شور و هیجان و حساسیت های من  شروع شد. صبحی زودی که دخترکم بیدار شد و در خانه صبحانه میل نمود. از زیر قرآن ردش کردم و براش اسپند دود نمودم  و راهی اداره شدیم . در راه دخترکم دل درد شد و آخرش مجبور شدم از مهد عرق نعنا بگیرم تا کمی آرام گیرد. ساعت 7:10 دقیقه سوار سرویس شد و من که انگار گوشه ای از وجودم را تو سرویس گذاشتم و برگشتم اداره.  و تا موقع رسیدنشان به مدرسه بارها با راننده سرویس تماس گرفتم و یه بار هم با آویسا صحبت کردم. هم استرس سرویس  و هم استرس دل دردش خود مجموعه خودمان هم دل درد شدیم. بگذریم . روز اول مهر  براش خوشایند بود و برای ا...
11 مهر 1396

چهارشنبه 29 شهریور 96(جشن شکوفه ها)

دخترم! زیبای من! دیروز اولین روز مدرسه و جشن شکوفه هابود. چقدر این روزا استرس دارم. تا مدت ها استرس انتخاب مدرسه ت رو داشتم و هنوز هم درگیرم. استرس دوری راه و سرویس و تمام خیلی چیزای دیگه تمام اعصاب بدنم رو درگیر کرده. شاید شروع مدرسه و روتین شدن امور کمی آرومم کنه. چقدر خسته ام و تمام سعیم رو می کنم که خودم رو سرپا نگه دارم. شور شوقت در مدرسه کمی آرومم کرده ولی هنوز درگیرم. انگار زمان دوباره داره تکرار میشه و قراره تو رو مهد بزارم . دوباره چون گذشته استرس وجودم رو گرفته. صبح روز جشن با خوشحالی بیدار شدی. داداشی رو تحویل مهد دادیم و صبحانه رو رفتیم اداره من. بعد صبحانه لباس هایت رو تنت کردم و مثل فرشته ها شدی. چقدر از دیدنت لذ...
29 شهريور 1396